English
עברית
العربية
همـدمی
   
 
و.ا.خ.ا.     گزارشهای روزانه     داستان زندگی: مادری به به تن فروشی ناچار شد

داستان زندگی: مادر بی پناهم
سرانجام، تن خود را فروخت

25 اوت 2008

ایرانی شرافتمندی که این گزارش را برای ما فرستاد، در مقدمه نامه اش می نویسد:
خواندم و گریستم و از زندگی سیر شدم. ای کاش می مردم و این دردنامه ها را نمی خواندم.

  
  

زن تن فروش در یک فیلم ایرانی

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟
«امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.
غالباً این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك SMS اشتباهی به سراغم آمد!
ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم. پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد. گفت: «من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این SMS رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»
راستش فكر كردم شاید مادرش، فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم. پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟» كمی مكث كرد، بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!»
اول شوك شدم. اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است. اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود، هنوز بهت زده بودم. «تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!
***
امین یك پسر «ایرانی» است. ایرانی.
این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.
هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود به من اطمینان كرد؟
گرچه اطمینانش بی جا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم.
و اگرچه بعد از حدود ٩ روز، هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.
با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها، هویت او را فاش نكند.
پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.
پسری كه بعداً دلیل اعتمادش را گفت: «صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم. با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن، فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین. همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم! یكی كه مثل پدر واقعی باشه. بزرگ باشه نه این كه هیكلش گنده شده باشه!»
حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه این طور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید.
امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است!
مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.
اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند!
امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت، خاطره سیاهی دارد.
می گوید «خاطره سیاه»!
و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد!
اما غم، همیشه مادر شعر است. اندوه، مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند...
***
 امین گفت: آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!
مادر بیچاره و مستأصل، پیش از رفتن به خیابان و شروع به فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست.
او كلی با خدایش حرف زده و نجوا کرده بود!
شاید از خدا اجازه خواسته بود تا این گناه ناگزیر را انجام دهد!
یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده بود!
كسی نمی داند!
شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!
کاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است!
درباره شبی که قصد کرده بود برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد؟
این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است!
بعد به قول امین، با دلزدگی و اشکی که تمام مدت از بچه هایش پنهان می کرد، کمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت!
امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است. چون در آخرین نگاه، بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دیده بود.
چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید. ولی امین با نگرانی، چشم براه ماند.
برایم تعریف کرد: «حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی کوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد. مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه. با اینکه نا نداشت، ولی مستقیم رفت توی حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن. از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال  یكهو شرم کردم. از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم. گفتم شاید توی تاكسی، بوی سیگار گرفته باشد! گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام، صدای تركیدن یک چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان ترکید و های های صدای گریه اش بلند شد...»
***
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند، طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.
امین از آن شب که مادر را مجاب کرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید، دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. به قول خودش این اتفاق، یک شبه پیرش کرد. او دیگر نه تمرکز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی، چیزی از شادابی یک نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است. امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند که روزی، به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.
چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است. اما می گوید تا می بینند بچه ام، پا پس می کشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند: «نه! اینطور نمی شه!»
امین می خواهد بداند آیا می تواند کار بزرگتری بکند؟ کاری که مادر فرشته خو و خواهرکش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟
او واقعاً  دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟ و اینکه چگونه مرگی کمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟
شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد  راز بزرگش را به من بگوید. منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیک دیدم. و وقتی دیدم، آرزو کردم که ای کاش روزگار از شرم این واقعه  به آخر می رسید.
***
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم. شاید راهی باشد. از وقتی كه با حرفه ام  آشناتر شده، اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»!  ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و کلمات بدیع و زیباست.
در شروع، سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كِی و چطور بغضش را فریاد خواهد کرد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید، این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟ و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟
ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد. این روزها دایم دارم به راهها فکر می کنم. آیا راهی هست؟

برگرفته از: وبلاگ بابک داد

مقاله اصلی را در اینجا بخوانید

به دیگران بفرستید
چاپ کنید
این نشانی را ذخیره کنید
   
 
   
 
     دیدگاه شما | نقشه