در تماس تلفنی اصرار داشت هر چه زودتر مرا ببیند. صدایش می لرزید. می گفت: «من مادر خود را می خواهم. من باید بدانم که مادر من چه کسی بوده است و چگونه به دنیا آمده ام».
می گفت: «من در ایران یک بچه سرراهی بودم. خانواده ای مرا به فرزندی خود پذیرفت و یک سال و نیمه بودم که از ایران به اسرائیل مهاجرت کردند. اکنون 45 سال دارم. صاحب سه دختر و یک پسر هستم. شوهر دارم و احساس خوشبختی می کنم. ولی یک موضوع مرا آزار می دهد و شب و روز فکرم را به خود مشغول کرده است: دلم می خواهد بدانم این خانواده چگونه مرا به فرزندی پذیرفتند و مادری که مرا به دنیا آورده چگونه از من صرفنظر کرده و مرا در گوشه کوچه ای گذاشته و رفته است؟»

مادر خوانده ای با نوزاد روی نردبان
دلم به درد آمد. گفتم هرلحظه که بخواهد می تواند به دیدن من بیاید و سرگذشت خود را با همه جزئیات آن بیان کند. ولی از پیش می گویم که بعید می دانم بتوانم در جستجوی پیگیرانه او برای یافتن مادرش کمکی باشم.
به دفترم آمد. بانوئی خوش چهره و خوش اندام، خوش سلیقه در لباس پوشیدن، با صورتی که از آن محبت و گرمی احساس می شود. چشمانی میشی دارد. با دیدن او، یک لحظه از خود می پرسم: آیا این چهره می تواند ایرانی باشد؟
می نشیند و با صدائی آرام، در حالی که قطره اشکی در چشمانش برق برق می زند، داستان زندگی خود را بیان می کند. احساس می کنم کمی شرم دارد، سرش را پائین انداخته است و شمرده سخن می گوید:

دخترک سر راهی در خانه ای جدید
«تا چند سال پیش زندگی آرامی داشتم. پدر و مادر من همیشه نسبت به من محبت داشته و دارند و مرا خیلی خوب بزرگ کرده اند».
سکوت می کند، دست به داخل کیف زنانه اش می برد و یک بسته عکس بیرون می آورد.
دخترکی را می بینم که یک سال بیشتر ندارد و در گاهواره خوابیده و مادر با محبت به روی او خم شده است. در عکس دیگری، همان دخترک را در حیاط خانه در تهران می بینم که بازی می کند.
می گوید: « در خیابان شاه خانه داشتیم و زندگی پدر خوانده ام بسیار مرتب بود و آنها به من بسیار محبت می کردند».
عکسی را نشان می دهد که در آن مادر خوانده اش روی نردبان خانه نشسته و او را در بغل گرفته است. می گوید: «مادر خوانده ام را خیلی دوست دارم، ولی می خواهم بدانم که مادر واقعی ام چه کسی بوده است».
در پاسخ به نگاه کنجکاوانه من، سرگذشت خود را بیان می کند.
می گوید: «تا چند سال پیش اطمینان داشتم که والدینم مادر و پدر واقعی من هستند. ولی از همان سالهای نخست که خودم صاحب فرزند شدم، نوعی دوری احساس کردم. به تجسم گذشته پرداختم و روزی با والدینم به گفتگو نشستم و به آنها فشار آوردم بگویند که آیا من واقعا فرزند آنها هستم؟ چگونه ممکن است که هیچ خواهر و برادری ندارم؟ هر دو قاطعانه گفتند، بله، تو فرزند تنی ما هستی، دلیلی ندارد که نباشی. نمی خواستند مرا رنج دهند و باعث آشفتگی خاطرم گردند. ولی فردای آن روز پدرم به دیدنم آمد. چشمهایش سرخ و باد کرده بود. گفت: "تمام شب را نخوابیده ام. هنگام آن رسیده که واقعیت را به تو بگویم. نه، تو دختر ما نیستی! همسر من عقیم است. تو دختر سر راهی هستی!". چشمانم از اشک پر شد. اصرار داشتم بدانم که پس مرا از کجا آورده اند! همیشه یک پرسش مرا رنج می داد: چگونه است که تنها فرزند خانواده هستم؟ چرا خواهر و برادر ندارم؟».

دخترکی اندوه زده در اسرائیل
«پدرم گفت: همسر من نمی توانست باردار شود. همسایه به ما اطلاع داد که یک دختر سرراهی را پیدا کرده اند که دنبال خانواده ای برایش هستند. بلافاصله اقدام کردیم. تنها یک هفته از تولد تو می گذشت. تو را توی پارچه ها کهنه پیچیده و در گوشه ای از کوچه گذاشته بودند. ترا به خانه آوردیم و با محبت بزرگ کردیم و هیچ چیزی را از تو مضایقه نکردیم».
یک لحظه سکوت می کند و عکس دوران کودکی خود را نشان می دهد. دخترکی زیبا و محجوب است.
ادامه می دهد: «می خواهم بدانم مادرم کیست و چرا مرا سر راه گذاشت و رفت؟ آیا او یک زن کولی بود که از روی فقر ناچار شد از فرزند خود چشم بپوشد و او را سر راه بگذارد؟ آیا من در نتیجه یک عشقبازی گناه آلود به دنیا آمدم که مادرم نمی خواست کسی متوجه شود؟ او چه دینی داشت؟ مسلمان بود یا دین دیگری داشت؟ هیچ نمی دانم! می خواهم همه چیز را بدانم!».
به او می گویم: «در وضعی که او هیچ نمی داند و هیچ سر نخی وجود ندارد، چگونه می توان مادر حقیقی او را جستجو کرد؟ از کجا باید شروع کرد؟ درهای ایران به روی یک نفر اسرائیلی بسته است و او نمی تواند به تهران برود و در خیابانها راه بیافتد و از عابرین بپرسد: "مادر من کیست؟". امیدی ندارم که بتوانی به این هدف برسی».
می گوید: «این فکر دارد مرا دیوانه می کند. چرا او مرا سر راه گذاشت؟ آیا بعدها پشیمان نشد؟ آیا روزی به فکر نیافتاد که برگردد و ببیند چه کسی مرا به فرزندی خود پذیرفته است؟ چه سرنوشتی پیدا کردم؟».

دختر خوانده در آغوش خانواده در اسرائیل
می کوشم او را آرام کنم. می گویم: «خانم عزیز، شما همسر و چهار فرزند دارید. شوهری مهربان و کودکانی زیبا و موفق دارید. چه اهمیتی دارد که امروز پس از 45 سال بدانید که مادر شما چه کسی بوده است؟ شاید او فوت کرده باشد. آیا بهتر نیست فراموش کنید و به همسر و فرزندان خویش بپردازید؟».
قطره اشکی از چشمانش جاری می شود و با صدای خفه ای می گوید: «من تمام عمر احساس تنهائی کرده ام. یگانه فرزند خانواده ناتنی بودم. قطعا برادر و خواهر دارم. من آنها را می خواهم! من می خواهم اگر برادری یا خواهری دارم آنها را در آغوش بکشم و با جان و روح خویش هر ذره ای از بدنشان را احساس کنم».
سکوت می کنم. چه دارم در پاسخ بگویم؟
قول می دهم که سرگذشت او را در این جا بازگو کنم. به این امید که یکی از روزنامه ها یا مجلات تهران این گزارش را عینا نقل کند و شاید کسی از روی عکسها و یا با خواندن ماجرا متوجه شود که می تواند کمی به حل این معما و پاسخگوئی به این پرسش انسانی باشد و تماس بگیرد و به بانوئی بگوید که از کجا آمده است!
منشه امیر

مادری در کنار همسر و فرزندان - ولی هنوز در اندیشه یافتن مادر
